مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
43
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> - چون اين حديث را من بنده در حق عمر بن حسن عليه السلام وعبداللَّه بن يزيد عليه اللعنة استوار دانستم ، در ذيل قصهء شهداى يوم طف نگاشتم . ديگر به تكرار نخواهم پرداخت . بالجملة ، اگر چند يزيد ملعون از آيات آن سرِ مطهر وكرامات أهل بيت پيغمبر آشفته خاطر مىگشت واز كرده پشيمان مىشد ، لكن به حكم فطرت وخبث جبلت مجبول 1 بود كه چند كه تواند زيان ايشان بخواهد واز مكافات ايشان نكاهد . اگرچه در اين وقت رعايت مهر وحفاوت 2 مىكرد وطريق رأفت وعطوفت مىسپرد . 1 . خبث : پليدى . جبلت : غريزه . مجبول : سرشته ، مطبوع . 2 . حفاوت : احترام زياد . سپهر ، ناسخ التواريخ سيّد الشهدا عليه السلام ، 3 / 160 - 161 به روايت سيّد عليه الرحمة در لهوف ، يزيد ملعون يكى روز علي بن الحسين وعمر بن الحسن عليهم السلام را بخواند ودر اين هنگام عمرو بن الحسن صغير بود ويازده سال از عمر مباركش برگذشته بود . به روايت صاحب روضة الصفا اين داستان با برادرش عمر بن الحسين روى داد . در آن وقت ، چهار سأله بود . پس يزيد با عمرو گفت : « آيا با پسرم خالد به كشتى ومصارعت مىشوى ؟ » عمرو فرمود : « دشنهاى به من بده تا با أو مقاتلت كنم . » يزيد گفت : « شنشنة أعرفها من أخزم هل تلد الحيّة إلّاالحيّة » 1 كنايت از اين كه اين خوى ورشادت از پدر وجد به وديعت رسيده است واز مار ، جز بچه مار پديد نيايد . ابن أثير در تاريخ الكامل گويد : « يك روز يزيد حضرت امام زين العابدين را بخواند وبرادر آن حضرت عمرو بن الحسين عليهم السلام نيز در خدمت آن حضرت بود . » أشارت به اين داستان مىنمايد ودر كتاب احتجاج بعد از بيان خطبهء سيد الساجدين چنانكه مسطور شد ، مىگويد : چون يزيد به منزل خود باز گرديد ، علي بن الحسين عليهما السلام را بخواند وگفت : « با پسرم خالد مصارعت مىجويى ؟ » « قال عليه السلام : وما تصنع بمصارعتي إيّاه أعطني سكِّيناً وأعطه سكِّيناً فليقتل أقوانا أضعفنا » . فرمود : « با مصارعت 2 وكشتى گرفتن من با أو ، تو را چه كار است ؟ دشنه با من سپار ودشنه به أو گذار تا هريك نيرومندتر باشد آن ديگر را بكشد . » چون يزيد اين سخن بشنيد ، آن حضرت را بر سينهء خود بچسبانيد . آنگاه گفت : « از مار جز بچه مار نزايد . شهادت مىدهم كه تويى پسر علي بن أبي طالب . » آنگاه علي بن الحسين به آن ملعون فرمود : « به من رسيده است كه در ارادهء قتل من هستى . اگر به ناچار مرا بخواهى كشت ، پس كسى را با اين زنان همراه كن تا ايشان را به حرم رسول باز رساند . » يزيد گفت : « سوگند به خداى جز تو كسى ايشان را باز نگرداند . لعنت كند خداى پسر مرجانه را . سوگند به خداوند ، من أو را به قتل پدرت امر نكردم . اگر من متولى قتال أو بودم ، أو را نمىكشتم . » آنگاه در آن حضرت جوايز نيكو تقديم كرد وأو را با زنان به مدينه روانه داشت . -